پريسا خانوم

 

 

 مدعي گويد كه با يك گل نمي آيد بهار    من گلي دارم كه دنيا را گلستان مي كند

 



تاريخ : جمعه 4 بهمن 1392 | | نویسنده : مامان |
مكالمات پريسا خانوم با موبايل اسباب بازيش كه يعني با باباشون دارن حرف ميزنند. سلام بابا خوبيد شما؟ كي مياي بابا؟دلم براتون تنگ شده. زود بيا بابايي.گوشي رو ميدم به مامان خداحافظ خاطرات سال سوم

تاريخ : شنبه 31 خرداد 1393 | | نویسنده : مامان |
نميدونم چرا جور نميشه كه اينجا از پريسا عكس بزارم قبلا كه دوربين خراب بود و بعد درستش كردم. رم ريدر خراب شد خريدم. و حالا USP رو كامپيوتر نميخونه و اينه كه باز بدون عكس پست جديد مي گذارم... پريسا مثل هميشه شيرين زبونه خيلي خيلي احساساتيه ذره اي نميتونه اخم يا عصبانيت من يا باباشو ببينه خيلي خيلي خيلي ناراحت ميشه نميدونم به كي رفته اينقدر حساسه...وقتيكه باهاش نرم و آروم صحبت مي كنم ميگه:مامان دوستم داري؟برم اخم نمي كني؟نميدونم چرا اين سوالو مي كنه من كه زياد براش اخم نميكنم؟؟ولي اصلا طاقت همون يه ذره اخم رو هم نداره...وقتي ميخواد با من خيلي عشقولانه حرف بزنه كه معمولا دو سه بار در روز اتفاق مي افته بهم ميگه:عزيززززززززم دختررررررررم قشنگممممممم بانمككككككككككك خوشگلمممممممم دوستت دارم... عاشق پارك رفتن و سرسره بازيه وقتي كه سر ميخوره و مياد پايين مسيري رو كه بايد طي كنه تا به پله ها برسه به حالت رقص ميدوه و واقعا حال ميكنه و وقتي كه ميخوايم برگرديم خونه خيلي گريه مي كنه و نميخواد برگرده خونه.... نماز مغرب رو با پريسا ميرم مسجد. كنارم مي ايسته و نماز ميخونه و اصلا اذيت نمي كنه ...الان بيشترين چيزي كه دوست داره شيركاكائو شيرموز و صبحانه فقط خامه شكلاتي ميخوره خب اين باعث شده شير خالي رو دوست نداشته باشه هم به دليل بسته بندي اون شيرها و شيرين بودنشون و وجود ني اون شيرها رو بيشتر ميخوره و منم اوايل چون شير كم ميخورد همش از اونها براش ميخريدم كه الان ديگه شير ساده رو نميخوره... خودش لباسهاشو ميتونه درآره و كفشهاشو ميتونه بپوشه و دربياره. دستشويي خودش ميره و حتي بعد از پي پي خودش بايد خودش رو بشوره ... چند تا شعر جديد مثل دكتر چه مهربونه، اي بچه بي دندون و ... هم يادگرفته...يه مدتي اصلا نقاشي رو كنار گذاشت و الان اون آدمكها و درخت و خورشيد و گل كه ميكشيد ديگه نمي كشه نميدونم چرا ؟يادش رفته يا ميخواد چيزاي جديد بكشه.رنگ آميزيش هم خوبه ميتونه تا حدي بدون اينكه از خط بيرون بره رنگ آميزي كنه. رنگهاي زرد و سبز و قرمزو آبي و قهوه اي و بنفش و سفيد و سياه و نارنجي رو ميشناسه ...خاله پريسا هم ايشالا توي تيرماه زايمان ميكنه و اسم ني نيش پرهامه و پريسا مرتب احوالش رو مي پرسه و همش ميگه خاله پرهام كي مياد بيرون؟ بهش بگو بياد بيرون ميخوام باهاش صحبت كنم ... بابا جون پريسا عيد نوروز يه دوچرخه صورتي بهش عيدي دادن كه همش سوارش ميشه ولي نميتونه كامل ركاب بزنه و با نيم ركاب جلو ميره...اينم از احوالات پريسا خانوم ما در 2 سال 8 ماهگي خاطرات سال سوم

تاريخ : سه شنبه 13 خرداد 1393 | | نویسنده : مامان |

٢ سال و 6 ماه و 28 روز

دختر ما تو ايام عيد به جاي عيدتون مبارك مي گفت تولدت مبارك.چون سر سفره هفت سين شمع روشن مي كردم ميگفت مامان تولدت مباركه؟؟؟

........................................................................

پريسا موقع خواب در حاليكه من خودمو به خوابم زدم ميگه: مامان بخواب . چشماتو ببند

من جوابشو نميدم يعني خوابم

پريسا:مامان خوابيدي؟چشماتو بستيدي؟

........................................................................

من تل پريسا رو زدم تو سرم.

پريسا با حالت عصباني:مامان تل منو زدي؟

من با خونسردي و مهرباني: آره دخترم

پريسا: من بهت اجازه دادم؟(منظورش اينه كه حتما اجازه گرفتي؟)

ميگم :پريسا اجازه ميديكه تلتو بزنم؟

پريسا در حالتيكه خيلي به خودش ميباله كه اولين بار يه نفر داره ازش اجازه مي گيره: آره اشكال نداره

.......................................................................

پريسا به تازگي از پله ها ميره پايين پيش بابا بزرگ و مادر بزرگش

من:پريسا داري ميري پايين؟منو تنها ميزاري؟

پريسا: مامان زود ميام. فردا ميام. مواظب خودت باش

......................................................................

يه برشه سيب بهش دادم بخوره ميزاره رو دسته مبل

من :نميخوري ؟دوست نداري؟

پريسا :نه نميخوام(با عصبانيت)

من:نميخواي (با ناراحتي)

پريسا: نه نميخوام مامان فردا ميخورم .دستت درد نكنه(با شرمندگي)

 

 

خاطرات سال سوم

تاريخ : شنبه 30 فروردين 1393 | | نویسنده : مامان |

روزها و ماهها و سالها از پي هم مي گذرند جشن تولدها، عيدهاي نوروز ، روزهاي اول مدرسه ،جشن ازدواجها و سالگردهاي ازدواج و ... . زندگي پر است از همه اين روزهاي شاد و روزهاي غمگيني چون بيماري ها و دعواها و قهر ها ، مرگ عزيزان . روزهاي غمگين شايد پر باشد از گريه ها و سرزنشها و داد و قيلها . اما زندگي با همه روزهاي تلخ و شيرينش زيباست.

هر عيد نوروز به اين فكر مي كنم كه در سالي كه گذشت چه چيزهايي ياد گرفتم و به تجربه هايم افزوده شد . امسال براي من پر بود از روزهاي شيرين و تلخ كه تلخ ترينش فوت مادربزرگم بود كه اميدوارم خداوند بيامرزدش و پر بود از چيزهاي زيادي كه ياد گرفتم. امسال زندگي به من بيش از سالهاي ديگر درس زندگي داد و احساس مي كنم با تجربه تر و پخته تر از قبل شده ام از اين بابت خوشحالم.عيد نوروز هميشه براي من اميد به آينده را زنده كرده است و امسال هم همينطور.

 

 

پريساي عزيزم اميدوارم عيد نوروز  براي تو هم آغاز سالي سرشار از سلامتي و خوبي و خوشي باشد و براي همه شما دوستان ني ني وبلاگي و بلاگفايي و همه بازديد كنندگان ديگر بهترينها را آرزومندم.سعیده جان، شهره جان، انسیه جان، آناهیتا جان، آرام جان،نسرین جان،منصوره جان،زهره جان، مهناز جان، رویا جان، سارا جان، پروین جان ،مریم جان،رضوان جان ، مينا جان، مرضيه جان،حميده جان و همه دوستای خوبم  (که اسمتون در لیست دوستان هست) در این سال باهاتون آشنا شدم و به وبلاگتون اومدم و به وبلاگم آمدید و از نظرات و پیامهای محبت آمیزتون استفاده کردم سال نو پیشاپیش بر همه شما مبارک باد

 

مطمئنا اين آخرين پست من در سال92 است.

 

سال نو پيشاپيش بر همه شما دوستان عزيزم مبارك

 

 

عیدآمد و عید آمد /  یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان باد / تا باد چنین بادا !

 

متفرقه

تاريخ : چهارشنبه 28 اسفند 1392 | | نویسنده : مامان |

پريسا تو دستشويي نشسته و انگشتشو كرده تو نافش

پريسا: مامان نيگا مه مه دارم

من: اين كه مه مه نيست نافه

پريسا :مامان تو هم ناف داري؟

من:بله منم دارم. ولي از تو خيلي خوشگله

پريسا:آره نافه من خوشگله بابام برام خريده

من: قربونت برم من با اون ناف خوشگلتماچماچماچ

------------------------------------------------------------------

پريسا بدون مقدمه

پريسا:مامان آمبولانس

من:آمبولانس چيه؟(تا به حال در مورد آمبولانس باهاش حرف نزدم)

پريسا:باب اسفنجي با آمبولانس رفت.

من:آمبولانس چيه؟

پريسا:آمبولانس ماشينه

من:آفريننننننننننننننن ماشالااااااااااااااااااماچماچماچ

 

پريسا در 2 سال و 5 ماه و 19 روزگي

خاطرات سال سوم

تاريخ : چهارشنبه 21 اسفند 1392 | | نویسنده : مامان |

سه چیز را با احتیاط بردار
قدم قلم قسم

سه چیز را پاك نگهدار
جسم لباس خیال

از سه چیز كار بگیر
عقل همت صبر

از سه چیز خود را نگه دار
حسد فریاد نفرین كردن

سه چیز را آلوده نكن
قلب زبان چشم

سه چیز را هیچگاه فراموش نكن
خدا مرگ دوست خوب

متفرقه

تاريخ : شنبه 17 اسفند 1392 | | نویسنده : مامان |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

به دلايل شخصي اين مطلب رمز داره و فقط به دوستاي ني ني وبلاگي ميدم


گردش و تفريح

تاريخ : چهارشنبه 7 اسفند 1392 | | نویسنده : مامان |

پريسا روي صندلي ايستاده و داره يكي يكي كتاباشو از تو كمدش ميندازه بيرون

من:مامان چي كار مي كني؟

پريسا:مامان بروكارتو بكن برو

من:زود باش زود باش كتاباتو بزار سره جاش

پزيسا:باشه باشه الان زود ميشم

من:خندهماچ

خاطرات سال سوم

تاريخ : سه شنبه 6 اسفند 1392 | | نویسنده : مامان |

گنجشک باخدا قهر بود……

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت ...

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت : می آید

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود...

یگانه قلبی هستم که دردهایش را

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را

هم از من  گرفتی....

این طوفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی؟

لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. 

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته

به دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …

 

.....................................................................................................................................

 

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت .

وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست .

 

روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !

 

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیلهای رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،

 

  زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست !!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند،

 

  اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید : چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !!!

  به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد .

 

  پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه  بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!

 

  وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمیافتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند،

  بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود !!!

ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است

تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد

 


 

متفرقه

تاريخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | | نویسنده : مامان |

پريساي 2 سال و 4 ماهه

برق آشپزخونه خاموش بود و پريسا ميخواست بره از توي يخچال پسته بياره ناگهان دم در آشپزخونه متوقف شد و گفت:مامان مي ترسم يه آقا اونجاستنگران(گاهي وقتي اتاق تاريك باشه وسايه يه چيزي رو در و ديوار بياد اين جمله رو مي گه) دستشو گرفتم و بردم تو آشپزخونه و گفتم ببين مامان ترس نداره آقايي نيست. خودش در يخچال رو باز كرد و چند تا دونه پسته برداشت و آورد تو اتاق و خورد . وقتي پسته هاش تموم شد دوباره رفت سمت آشپزخونه تا دوباره پسته بياره كه دوباره متوقف شد اينبار گفت مامان بدو بيا.بيا  ببين ترس نداره .آقا نيست. بيا بريم ببين آقا نيست. منم بغلدخترك با اين فكر زيركانه دستمو گرفت و كشيد و با خودش برد و حاضر نشد دوباره بگه مي ترسم.

 

پريساي ما نبايد به گوشي جديد باباش دست بزنه مگر با اجازه باباش (قانونه ديگه) و از طرفي بسيار دلش ميخواد اون گوشي رو بگيره و حسابي بيفته توش و ميدونه با مخالفت باباش مواجه ميشه. ديشب در حاليكه باباش خواب بود گوشي رو برداشت و رفت پشت مبل و حسابي افتاد توش. منم در حاليكه داشتم تلويزيون تماشا مي كردم يه نيم نگاهي هم بهش مي كردم كه حسابي تو عالم خودش بود و دزدكي كار مي كرد نگاش كردم منو ديد قايمش كرد و گفت مامان تو تلويزيون نگاه كن و منم قلب كلا هر بار كه داره مخفيانه كاري رو مي كنه وقتي نگاش مي كنم يا ميگه مامان برو با كامپيوتر كار كن يا ميگه برو كارتو بكن يا ميگه مامان چشماتو ببند نگاه نكن

 

 

تاب پريسا رو دوباره براش وصل كردم فكر مي كردم عادت اون زمانهاش يادش رفته (قبلا گفته بودم كه از صبح تا شب مي بايست جلوش مي نشستم و تابش ميدادم) نگو كه بدتر ميشه تاب رو بعد از يك روز وباره باز كردم و گفتم: تو اذيتم مي كني ديگه نمي بندمش ميگه :نه مامان قول ميدم ديگه اذيتت نكنم ديگه از بس التماس كرد با هزار شرط بستم . اما سوارش نكردم گفتم فردا .براي امروز بسه .ميگه مامان دلم درد مي كنه بزارم تو تاب خوب شم ميگم :مژهخب بريم بهت شربت بدم خوب شيچشمک. ميگه نه با شربت خوب نميشم تابم بدي خوب ميشم حالا من با اين دختر چه كار كنم؟؟متفکربازندهماچ

 

 

خاطرات سال سوم

تاريخ : جمعه 4 بهمن 1392 | | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد




.: Weblog Themes By SlideTheme :.